1380
پایگاه اطلاع رسانی مسجد دانشگاه آزاد کرمان - لبخند و تلخند
بسم الله الرحمن الرحیم "اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"
منو اصلی
لبخند و تلخند
 
يک روز من، يک روز استاد
يک روز من، يک روز استاد
يکي بود، يکي نبود. مرد کشاورزي بود که خودش سواد نداشت اما مي‌گفت: بي‌سواد کور است. خيلي دلش مي‌خواست بچه‌اش با سواد شود و خواندن و نوشتن ياد بگيرد. در آن روستا مدرسه نبود تا کشاورز بچه‌اش را به آنجا بفرستد. به همين دليل، تصميم گرفت که پسرش را براي درس خواندن به شهر بفرستد. با آنکه وضع او چندان خوب نبود تلاش کرد تا وسايل مختصري براي زندگي در شهر فراهم کند